تبليغاتX
!!!لطفا گوسفند نباشيد
 
شاید هفته ی دیگه همین روز  تولد یه نفر باشه ! شاید بیست و یک سال پیش وقتی این آدم بدنیا اومد پدر و مادرش هیچ وقت فکر نمیکردن که بچه شون یه روز قاتل بشه ! شاید اون لحظه ایی که باباش واسه بار اونو بغل کرده تو گوشش گفته: تو باید یه روزی واسه من و خانواده م مایه ی افتخار بشی. شاید پدرش هیچ وقت فکر نمیکرد که بچه ش یه نفر دیگه رو بکشه ! شاید اون لحظه ایی که مادرش به هوش اومد و بچه شو واسه اولین بار دید فکر نمیکرد که بچه ش یه روزی قتل بکنه، یه آدم دیگه رو بکشه ! شاید فکر میکرد بچه ش مهندس میشه، بچه ش دکتر میشه. اما اون بچه همه ی رویاهای قشنگ پدر و مادرش رو نابود کرد، همه شو از بین برد. شاید خودشم هیچ وقت فکر نمیکرد که یه آدم رو بکشه. شایدم هنوز ندونسته که یه آدم رو کشته !!!

سر پل صراط ! اون آدم سرشو پایین انداخته و داره میره سمت بهشت.

یهو خدا صداش میزنه ! هی کجا داری میری ؟

بعد اون قاتله برمیگرده و به خدا میگه: با منی ؟

خدا: نه، با خودمم ! با توام دیگه.

قاتل:بفرما خدا جون. کاری داشتی ؟

خدا: بله کارت داشتم. تو داری راهتو اشتباه میری !

قاتل: نه بخدا. به من گفتن راه بهشت همینه، منم دارم میرم بهشت. اشتباهم نکردم.

خدا: نه عزیز من تو باید بری جهنم. جهنمم راهش از این وره نه اونجایی که تو داری میری.

قاتل: جهنم ؟! آخه چرا خدا جون من کاری نکردم که برم جهنم.چکار کردم که داری منو میفرستی جهنم ؟

خدا: ببین عزیز من تو یه بار مرتکب یه قتل شدی. تو یه آدم رو کشتی.

قاتل:من ؟! نه بخدا، نه به پیغمبر، نه به جون مادرم ! من تو اون دنیا آزارمم به یه مورچه نرسیده چه برسه به اینکه بخوام آدم بکشم. بخدا خدا جون ! من اصلا اون دنیا یه بارم تفنگ دستم نگرفتم، اصلا از نزدیک تفنگ ندیدم تا حالا. به جون مادرم ! من حتی نمیتونم با چاقو سر یه گنجشک رو هم ببرم چه برسه به یه آدم. به قرآن من قتل نکردم خدا جون.

خدا: ببین واسه من اینجوری قسم و قرآن نخور. فرشته های من اینجا همه چی رو نوشتن. اینجا کسی اشتباه نمیکنه تو قتل کردی. قتل !

قاتل: آخه خدا جون من به چی قسم بخورم که باور کنی ؟ بابا من آدم نکشتم. اصلا به من بگید که کیو کشتم ؟ با چی کشتمش ؟ کی کشتمش ؟

خدا: تو روح یه دونه از بنده های منو کشتی ! تو جسم اونو نکشتی ! تو اونو با چاقو و تفنگ و طناب و... نکشتی، اونو با غرورت، با مهربونیت !، با بدبینیت، با بی احساسیت ، با قلب مهربونت، با عشقت کشتیش !!! اون آدم جسمش سالهای سال تو دنیا بود اما روحش خیلی وقت بود که زیر خاک دفن شده بود ! اون جسمش میخندید اما روحش زیر خاک آروم و ساکت گریه میکرد. اون آدمو بدجوری کشتیش.

قاتل: ولی خدا جون...

خدا: ولی و اما و اگه نداریم. باید بری جهنم. بدو برو تا در جهنمو نبستن.

یهو سر و کله ی مقتول پیدا میشه !

خدا: بیا قاتل جون اینم مقتول. اینو کشتی عزیز من. یادت اومد ؟ حالا هی بگو من کسیو نکشتم.

مقتول: خدا جون یه خورده کارتون داشتم !

خدا: بگو عزیزم، گوش میدم.

مقتول: آخه خدا جون حرفام یه کم خصوصیه، باید تنها باشیم.

خدا: آها ! باشه بریم اون گوشه اونجا بهم بگو.

خدا و مقتول میرن یه گوشه و قاتلم همونجا سرجاش وایساده.

مقتول: خدا جون اومدم یه خواهشی ازت بکنم ! شنیدم میخوای قاتل رو ببری جهنم ؟ خدا جون، قربونت برم الهی ! اومدم ازت خواهش بکنم که این کار رو نکنید. توروخدا، خدا جون بذار بره بهشت. من ازش هیچ شکایتی ندارم ! بذار بره بهشت.

خدا: نه بنده ی من اون آدم کشته، اون گناه کبیره کرده، پس باید مجازات بشه.

مقتول: آخه...

خدا: آخه نداریم دیگه. خیلی بحثو ادامه بدی خودتم میفرستم جهنم.

مقتول: جدی میگی خدا جون ؟ خدایی، خدا جون حرف قشنگی زدی ! نمیشد این حرفو زودتر بگی خدا جون ؟ الهی قربون اون عظمتت برم من. قربون...

خدا: چته ؟ چرا همش داری قربون صدقه میری ؟ مگه چی گفتم ؟

مقتول: خدا جون چرا وایسادی ؟ مگه نگفتی اگه بحثو ادامه بدی منم با قاتل میفرستی جهنم ؟ بفرست دیگه خدا جون. من حاضرم که با قاتلم برم جهنم ! میخوام برم اونجا دوتایی با هم تو آتیش جهنم بسوزیم. هر صبح بیان بهمون قیر بدن که بخوریم. هر روز کلی عذابمون بدن.

خدا: یعنی چی ؟ میفهمی چی داری میگی ؟ اون تورو کشته ؟

مقتول: میدونم خدا جون. ولی اگه منی(من) در کار نبود و من نبودم، اون مجبور نمیشد این کار رو بکنه ! خدا جون مقصر من بودم. اون که نمیخواست قتل کنه من سرراش سبز شدم.

خدا: آخه...

مقتول: خدا جون، گیر نده دیگه. بفرست دیگه. جون من خدا جون. دلت میاد حرفمو زمین بندازی ؟

خدا: باشه ! حالا که خودت میخوای منم حرفی ندارم. دوتاتونو میفرستم جهنم. خدا بهت عقل بده ایشاالله ! تا حالا هیچ بنده ایی به این دیوونگی نداشتم ! همه دارن خودشونو میکشن برن بهشت، اونوقت تو اومدی به من میگی منو بفرست جهنم ؟! والله عجیبه !  والله تو این همه سالی که خدایی کردم بنده به این خل و چلی ندیده بودم ! خدا شفات بده ایشاالله ! بریم پیش قاتل تا اونجا بگم دوتاتونو ببرن جهنم.

مقتول: قربونت برم خداجون. چقد مهربونی تو. فدات شم الهی !

خدا: بسه دیگه، انقد چاپلوسی نکن. برو تا در جهنمو نبستن.

یه فرشته میاد قاتل و مقتول رو میبره جهنم !

هی آقای قاتل تولدت مبارک !!!

                                                            ***

فک کن مرگ خریدنی باشه ! یه روز که خیلی از زندگی سیر شدی بری بقالیه سر کوچه و به صاب بقالیه

بگی: سلام عباس آقا ! خسته نباشید ! خانم بچه ها خوبن ؟

عباس آقا: سلام. شکر همه خوبن. سلام دارن خدمتت. چیزی میخواستی ؟

تو: والله عباس آقا یه کم مرگ میخواستم !

عباس آقا: والله حاجیت چن مدل مرگ داره ! مثلا ایرانیشو دارم اینجا، اما جنسش خیلی خوب نیس !

تو: یعنی چی جنسش خوب نیس ؟

عباس آقا: ببین اینو اگه بخوای بخوری یه، یه ساعتی زجر میکشی بعد میمیری ولی اینجا یه نوع مرگ دارم که ساخت ژاپنه ! خدایی مرگه ولی ! هنوز نخوردیش، روحت از این دنیا میره. سه سوته میبرتت پیش فک و فامیلت تو اون دنیا.

تو: خوب چرا معطلی عباس آقا ؟ زود همون خارجیه رو بده !

عباس آقا: خودت که میدونی چیزی که جنسش خوب باشه قیمتشم بیشتره. این مرگ خارجیای ما بدجوری گرونن فک نکنم بتونی بخریش.

تو: خوب حالا نمیشه شما ارزون تر حساب کنی ؟ یه تخفیفی بدید. نا سلامتی چن ساله همسایه هستیم.

عباس آقا: به جون بچه م نمیتونم تخفیف بدم. ببین من از این مرگای خارجی فقط پونصد تومن نفع میکنم، باقیشو باید دوباره ببرم باهاش مرگ بخرم. شرمندتم.

تو: اصلا بیا یه کاری بکنیم عباس آقا ! اون دنیا سر پل صراط من میرم به خدا میگم که همه ی کارای خوب منو به اسم تو کنه ! مثلا بهش میگم اگه من یه بار به یه فقیری کمک کردم اون کمکه رو بنویسه به حساب تو و بعدشم میگم که تو هرکار بدی که کردی بنویسه به حساب من. مثلا اگه سر مشتریات کلاه گذاشتی و مالشونو خوردی بنویسه به حساب من. چطوره ؟

عباس آقا: بهتر از این نمیشه ! قربونت برم یه بسته مرگ که کمه واسه تو بیا اینم دو بسته. برو بخور  و حالشو ببر. فقط اون دنیا نزنی زیر قولت آ !

تو: چشم عباس آقا نمیزنم. مطمئن باش.

بعد از مغازه ی عباس آقا میری بیرون. بعد میری خونه. بعد مرگو میخوری. بعد...

                                                           ***

اس ام اس زد !

گفت: الان تو شهرتونم، میای ببینمت ؟

گفتم: شهر ما خیلی کوچیکه !

گفت: یعنی چی ؟ میگم میای ببینمت ؟

گفتم: اینجا همه همدیگه رو میشناسن !

گفت: یعنی چی ؟ این جوابا چیه ؟ میگم میای ببینمت چرا اینجوری جواب میدی ؟

گفتم: بذار وقتی من اومدم شهر شما !

گفت: یعنی چی ؟ شهر ما چیه دیگه ؟ میگم میتونم ببینمت ؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی !

گفتم: شرمنده شهر ما خیلی کوچیکه، اینجا همه همدیگه رو میشناسن، اگه من بیام بیرون میبیننمون بعد برامون حرف در میارن.

گفت: خوب مث آدم همون اول میگفتی. دیگه چرا یه ساعته جوابای بی ربط میدی ؟

گفتم: ایشاالله من میام شهرتون اونجا همو میبینیم.

گفت: قدمت رو چش ولی به شرطی که پات بو نده من یه کم چشم حساسه !

رفتم شهرشون...

                                                           ***

گفتی: اگه دانشگاه قبول شیم چیکار کنیم ؟

گفتم: چیو چیکار کنیم ؟

گفتی: اگه تو یه شهر قبول بشی و من یه شهر دیگه اونوقت چیکار کنیم ؟ اگه از هم دور شیم، چجوری این دوری رو تحمل کنیم ؟

گفتم: اشکال نداره هرروز تلفنی باهم حرف میزنیم.

گفتی: بعد باید همه ی پولمونو بدیم به کارت تلفن و قبض مبایل.

قبول نشدی ! نرفتی ! اما ازت خبری نیس ! فاصله مون خیلی هم زیاد نیس، اما دلامون خیلی از هم دور شده ! الان یه عالمه کارت تلفن و پول رو دستم مونده ! چیکارشون کنم ؟ کارتا هیچ کدوم استفاده نشدن. قبضم که میاد در خونه هیچ پولی توش ننوشتن. میشه یه زنگ بزنی بگی با این همه کارت و پول چیکار کنم ؟

عکس: راستش این عکسو دو سال پیش یه نفر بهم هدیه داد. هنوزم نگهش داشتم. فک کنم تنها هدیه ایی که انقد خوب نگهش داشتم

     

پاورقی ۱: دوستای گلم سلام حالتون خوبه ؟ چه خبرا ؟ خوب آپ ایندفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داشت بالاخره سال نوآوری و شکوفایی منم باید یه نوآوری داشته باشم، استعدادای دیگه م رو شکوفا کنم راستش نمیخواستم اینجوری آپ کنم. پشت کامپیوتر که نشستم نمیدونم چرا یهو همه ی اون چیزایی رو که قرار بود بنویسم یادم رفت و اینا اومدن جاش ! نمیدونم ازشون خوشتون اومد یا نه ؟ امیدوارم که خوشتون اومده باشه

پاورقی ۲: گلچینی از حرفای احمدی نژاد: آقای احمدی نژاد اعلام کردند که آمریکایی ها هنگام حضور او در عراق قصد دزدیدن او را داشتند که با جا خالی دادن ایشان و سپس فرار سریع تر به سوی ایران موفق نشدند .(منبع سایت هفت تیر) احمدی نژاد: بخدا دروغ نمیگم، بخدا اغراق نمیکنم وقتی تو امریکا داشتم سخنرانی میکردم یه هاله ی نور دور سرم بود ! حتی برای چن لحظه همه ی اونایی که داشتن حرفای منو گوش میدادن پلک نزدن و دهنشون از تعجب باز مونده بود.(منبع مجله ی شهروند). امام زمان داره مملکت منو اداره میکنه( منبع مجله ی شهروند). سربازهای امریکایی با ما هستن و ایرانی ها را دوس دارن(منبع سایت هفت تیر). به نظر شما رئیس جمهورمون توهم نداره ؟ یه جورایی خیلی اعتماد به نفسش زیاده، یه جاهایی هم اعتماد به نفس زیادی خوب نیس آ !!!

پاورقی ۳: خبرنگار امریکایی از احمدی نژاد پرسید: چرا تو ایران همه چیز گرونه و راجب تورم بیست درصدی حرف بزنید. احمدی نژاد برمیگرده بهش میگه: این دیگه به خودمون مربوطه ! من میام از شما بپرسم چرا تو امریکا یک سوم مردم تو زندانن ! خبرنگاره پرسید: چرا بنزینو سهمیه بندی کردید؟ احمدی نژاد برمیگرده بهش میگه: این دیگه به کسی ربط نداره، مملکت خودمونه خودمون میدونیم چکارش کنیم ! خوب این جواب ندادنا یعنی پولش میره تو جیب خودم و دوست و رفیقام ! به نظر شما اون خبرنگاره الان چکار میکنه ؟ با رئیس شبکه ی ان بی سی دعوا میکنه که چرا منو به این ماموریت فرستادی ؟ خودکشی کرده ؟ دیونه شده الان گوشه ی دیونه خونه س ؟ افسرده شده ؟ دق کرده، مرده ؟ به نظر شما چه بلایی سرش اومده ؟

پاورقی ۴: به نظر شما رئیس جمهور نرمالی داریم ؟؟؟

پاورقی ۵: دیگه حرفی نیس. خدانگهدار

نوشته شده توسط حاج خانوم در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |
... خوب حالا نوبت پرکردن اوقات فراغته. میشینی پای تلوزیون که مثلا یه خورده هم شبکه های ملی رو ببینی. تلوزیون رو روشن میکنی. شبکه ی اول داره یه فیلم نشون میده. طبق معمول تو فیلم یکی گم شده و تمام عوامل فیلم به شدت دارن دنبال گمشده میگردن و یه نفر رو بالاخره گیر میارن و تمام بدنشو نگاه میکنن ببینن نشونه ایی، خالی، ردپایی از قدیما رو بدنش نیست. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی دو. یه آقایی اومده جلوی دوربین و خیلی هم اظطراب داره ! میکروفون تو دستاش میلرزه، با التماس میگه:  ببیندگان عزیز هرچه زوتر بیاید به این آدرسی که میگم. تورخدا فقط زود بیاید و هرچی پول تو خونه دارید بیارید اینجا. فقط عجله کنید آخه حسن نصرالله امشب میخواد با خانواده ش بره رستوران باید هرچه زودتر پول رستورانو بفرستیم براش. توروخدا پول بیارید فردا تو لبنان جشنه باید پول ترقه هاشونو براشون بفرستیم. فقط زود بیاید تا حسن نصرالله زنگ نزده و عصبانی نشده. میخوای بری تلویزیونو بشکنی اما خودتو کنترل میکنی و کانال رو عوض میکنی. شبکه ی سه. یه برنامه ساختن راجب جورج بوش و احمدی نژاد. مجری  میگه: به تازگی یکی از فامیلای بوش یه چیزایی رو درباره ی جورج بوش رو کرده. پسر خاله ی بوش که به شدت از بوش متنفر است و از همان بچگی هم از جورج بوش خوشش نمی اومده به تازگی در یک برنامه ی تلوزیونی گفته که: یادم میاد نه سالم بود. یه روز مامانم به زور منو برد خونه ی جورج اینا. من به مامانم گفتم که من این پسره رو دوس ندارم و دوس ندارم بیام خونشون اما مامانم یکی زد زیر گوشم و گفت تو غلط میکنی هرچی باشه اون پسر خاله ته و تو باید به خاطر خاله تم شده بیای اونجا. خلاصه منو به زور بردن اونجا. اونجام جورج منو به زور برد تو کوچه و گفت بیا بریم با بچه های محل بازی کنیم. منم باهاش رفتم. خلاصه ما باهم فوتبال بازی کردیم اما جورج همش جرزنی میکرد و وسطای بازی هم یکی از پسر بچه ها رو حسابی کتک زد. بعد مجری شبکه ی سه میگه: خوب ببیندگان عزیز شما میبینید که جورج بوش چه آدم مردم آزار و پلیدی است. شما ببنید که رئیس جمهور امریکا چقدر آدم بدی است این در حالیست که آقای احمدی نژاد آزارشان به یه مورچه هم نرسیده چه برسه به یه آدم و ایشان هیچ گاه هنگام بازی جرزنی نکرده اند. اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده که نشان میده جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده. در این پرونده ها کشف شده که جورج بوش زمانیکه کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته، و معلمش حسابی اورا کتک زده این درحالیست که نمره های آقای احمدی نژاد هیچ گاه از نوزده پایینتر نبوده و همیشه شاگرد اول کلاس بوده. در یکی دیگه از پرونده ها نوشته شده   جورج بوش زمانی که ده سالش بوده میره بقالی سر کوچه شون و چون صاحب بقالی چشمش کور بوده جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یه آدامس شیک میدزده. وقتی به خانه میرود پدر ومادرش میفهمند که دزدی کرده و بوش پدر اورا با کمربند کبود میکنه تا دیگه این کار رو تکرار نکنه و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند این درحالیست که پدر و مادر آقای احمدی نژاد به شدت از پسرشان راضی بوده اند و هیچ گاه اورا کتک نزده اند. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی چهار. داره رازبقا نشون میده. بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنن ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارن و توقع بیجا از داماد ندارن. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند. دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی، اوقات فراغتت به اندازه ی کافی پر شد !... شب شده و میخوای بری حموم. ایضا لباساتو درمیاری تا میخوای بری زیر دوش برق میره. خوب باید بیای بیرون دیگه نمیشه که با یه شمع بری حموم. دوباره لباساتو میپوشی و به خودت میگی: آب نداریم، برق نداریم، اتاق مناسب نداریم عوضش ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم ! آب نداریم به جهنم عوضش خونگرمیم ! برق نداریم به درک عوضش مهمون نوازیم ! خونه نداریم اشکال نداره عوضش با جون و دل به همنوعمون کمک میکنیم، عوضش انسانیت داریم. آب و برق میخوام چکار انسانیت مهمه ! تصمیم میگیری بری بخوابی و حداقل واسه چن ساعت یادت بره کجا داری زندگی میکنی. کم کم دیگه داره خوابت میبره که یه دفعه ی با صدای ضبط ماشین همسایه از جات میپری بیرون. انگار همسایه هاتون تازه از عروسی برگشتن. انگار از اون آبای رنگی هم خوردن و هنوز هم توحال و هوای عروسی هستن. میخوای بری زنگ بزنی ۱۱۰ بگی اینا مزاحم شدن اما یاد رفاقت چندین ساله ی مامانت و مهین خانوم میفتی و پشیمون میشی. به خودت میگی: اشکال نداره اینا همسایه هستن غریبه که نیستن بذار خوش باشن. بعد از ساعت ها اثر اون آبای رنگی تموم میشه و نخود نخود هرکه رود خانه ی خود ! توهم موفق میشی بخوابی و برای چن ساعت هم که شده زندگی کنی!!! عجب روز خوبی. من و مامان و امرسان 

                                                                   

عکس: چی بگم ؟ خودتون ببنید...

پاورقی ۱: دوستای گلم آپ ایندفعه یه کم طولانیه. لازم نیست همه شو بخونید. فقط مثل همیشه تا آخر پاورقی ها رو بخونید. بقیه شو فقط  واسه یه نفر نوشتم که لازم نیست شما بخونیدش  

 پاورقی ۲: عمویی  !!! من چکار کنم ؟ بخدا نمیدونم واسه چی نوشتم "قصد" انقد خجالت کشیدم این چن روزه  چن روزه خودمو تو آینه نگاه نکردم ! روم نشده  خواستم بگم بهت اشتباه تایپی بوده اما خیلی تابلو بود که اشتباه تایپی نبوده. اگه مینوشتم"قست" یا مینوشتم "قصط" میتونستم بگم اشتباه تایپی بوده اما "قصد" رو هیچ جور نمیشه گفت اشتباه تایپی بوده به جون خودم واسه دومین بار تو زندگیم با تمام وجود خجالت کشیدم  میدونی اون یه دفعه دیگه واسه چی خجالت کشیدم ؟ همین امسال بود. تو مدرسه بودیم کلاس فیزیک داشتیم. منم که حوصله نداشتم برم کلاس(البته یه دلیل دیگه م داشت اون بماند) خلاصه از مدرسه در رفتم. یه کافی نت نزدیکای مدرسه بود، رفتم اونجا و گفتم یکی-دو ساعت اینجا میمونم تا دوستام کلاسشون تموم بشه و با اونا برم خونه. خلاصه سرتو درد نیارم. یکی-دو ساعت اونجا نشستم. بعد دو ساعت گفتم دیگه بچه ها کلاسشون تموم شده برم بیرون از کافی نت که کاش نمیرفتم ! میدونی چی شد عمو نمکی ؟ تا پامو از در کافی نت گذاشتم بیرون آق معلممو دیدم  فک کن عمویی. اومده بود کافی نت کار داشت آق معلمم. به جون خودم یه نگاه کرد که از صدتا فحش و کتک و فلک بدتر بود تو زندگیم این دوبار رو فقط با تمام وجود خجالت کشیدم. یکی اون غلط املاییه بد. یکی هم اون روز  

                                                                                                                                    پاورقی ۳: عمویی ! حالا که اینا رو گفتم یه خاطره هم از بچگی هام برات بگم یه بار کلاس دوم دبستان بودم !   بگو خوب ! املا داشتیم. معلممون گفت: بنویسید "حتی" منم نوشتم "حتی" برگه ی بغل دستیمو نگاه کردم اون نوشته بود"حتا" منم مال خودمو پاک کردم نوشتم"حتا"

پاورقی ۴: عمویی ! حالا که اینا رو خوندی این یکی خاطره رو هم بخون کلاس پنجم بودم. مدرسه تازه شروع شده بود. رفتیم مدرسه بهمون گفتن انشا بنویسید. موضوع انشا طبق معمول این بود: تعطیلات تابستان را چگونه گذرانده اید ؟ خلاصه عمویی منم بعد مدرسه رفتم یه دفتر شصت برگ خریدم و رفتم خونه. عمویی ! هرکاری که تابستون کرده بودم همه رو تو دفتره نوشتم. حتی شام خوردن و نهار خوردن و خوابیدن و... همه رو تو انشام گفته بودم. تابستون اون سال رفته بودم سینما و دوتا فیلم هم دیده بودم و تو انشامم اسم دوتا فیلم رو نوشته بودم. انشام تا وسطای دفتر رسید. خلاصه عمویی فرداش رفتم مدرسه و معلمه بهم گفت بیا بخونش. منم شروع کردم به خوندن. یه ربع. نیم ساعت. چهل و پنج دقیقه گذشت من با خیال راحت داشتم انشا میخوندم. یه عده از بچه ها وسطاش میخوابیدن. یه عده میرفتن خونه یه سر به ننه باباشون میزدن. معلمه بهم گفت: لازم نیست همه شو بخونی یه کم خلاصه ش کن. منم گفتم: چشم. عمویی ! میدونی چجوری خلاصه ش کردم ؟ فقط اسم دوتا فیلمه رو نخوندم. باقیشو همه خوندم طرز خلاصه کردنمو دیدی عمویی ؟  آخرشم شونزده گرفتم یه عالمه بنویسی بعد شونزده بهت بدن  

پاورقی ۵: عمویی تورخدا ببخش  اصلا به من چه ؟ نظام آموزشیمون بده. از دانش آموزی که سرجلسه ی کنکور خوابش ببره چه انتظاری داری ؟ عمویی سر کنکور خیلی خوابم می اومد گرفتم خوابیدم یکی از مراقبا اومد بیدارم کرد  هنوزم نمیدونم اون کلمه ی "قصد" رو از کجا آوردم ؟ یه کم با خودم فکر کردم گفتم شاید تو زبون خودمون اونجوری میگم و منم اشتباه کردم اما به زبون خودمونم میگم "قسط" نمیدونم "قصد" از کجای مغزم اومده بیرون

پاورقی ۶: یه رهگذر عزیز سلام. حالتون خوبه ؟ چه خبر ؟ هنوزم خوشبختی داره از سر و کولتون بالا میره ؟! جواب سوالاتونو یکی یکی بدم.اول اینکه آره، آقای نصیری اومدن خونمون با آقای جلالی زاده و دخترش بودن. من که وقت نکردم برم کنسرتشون اما ایشون لطف کردن و اومدن خونمون. فکر کنم سه شب کنسرت داشتن، آره ؟؟؟ به این کنسرت که نرسیدم ایشاالله کنسرتای بعدیشونو میرم شما رفتی خوش گذشت ؟ چرا شما باهاشون نیومدین اینجا ؟  هروقت خواستید بیاید قدمتون رو چشم تعارفم نکنید. دوم اینکه گفته بودید که دختر خوب سراغ دارم واسه مغازه تون ؟ اول اینکه آدرس مغازه تونو بدید دوم اینکه اینجا همه خوبن  ولی کدومشون بخواد قبول کنه، نمیدونم. من به چن نفر میگم ببینم قبول میکنن یا نه. سوم اینکه آی دیتونو ادد میکنم. چهارمم بازم میگم که هروقت خواستید بیاید اینجا. قدمتون رو چشم ایضا  پنجم اینکه خدانگهدار.

پاورقی ۷: یکی از دوستان یه نظری گذاشته بود برام که خیلی خنده م گرفت خدایی. شمام بخونیدش. نویسنده: شیده  

دوشنبه 31 تیر1387 ساعت: 18:9                                                                                       سلام حاج خانومی
زیزی خانوم گفتن که شما پیاز داغش رو زیاد کردی اما من کاملا مخالفم و حتی فکر می کنم از این بدترش هم ممکنهحالا ما یه بار در خواست وام داده بودیم که اون موقعی که نوبت ما بود رفته بودیم مسافرت بعدش وام رو دادن به یه نفر که هم اسم بابام بود

پاورقی ۸: تا اینجا اسم یه نفر رو نگفتم ! فک میکنید اون یه نفر کیه ؟ اگه اسمشو نگم میمیرم. بگم ؟ گ... گم... گمن... گمنا... گمنام.......... همه باهم دست بزنید  خوبی گمنام جان ؟  نمیشه اسموتو نگم بخدا. عادت کردم باید حتما تو پاورقی ها اسمتو بگم
پاورقی ۹: خانم قانع پایینو بخون که همش مال خودته. البته قبلا میخواستم یه جور دیگه بنویسمش اما اون آفا رو فرستادی و مجبور شدم یه چیزایی رو وردارم. مرض داشتی اونا رو فرستادی ؟
بی معرفت سلام ! خوبی ؟ چه خبر ؟ میدونی امروز دقیقا ۴۵ روز و یه نصف روزه که با هم حرف نزدیم ؟! اصلا فکر میکردی که این همه با هم حرف نزنیم ؟ سرزل میذاشتی جواب خداحافظیتو میدادم بعد قطع میکردی(نمیتونم بهت نگم سرزل). قبول دارم بدقولی کردم. قبول دارم بداخلاقم، بی احساسم، خونسردم اما تو که به همه ی اینا عادت داشتی. دست خودم نیست بخدا. دلم واسه اون حرفایی که میگفتم و فقط تو میفهمیدی یعنی چی تنگ شده ! هیشکی نمیفهمه اون حرفا یعنی چی ! به یه نفر گفتم مامانت چرا نفس میکشه؟!  فکر میکرد دارم حرف بدی میزنم. به مامانش توهین میکنم. نمیدونست نفس میکشه یعنی چی  به یه نفر گفتم بچه تو اندازه ی یه سگ دوس دارم ! مث یه سگ دوسش دارم ! وی چشت روز بد نبینه. او بگره و سگک برده  هاتو دم لم  نمیدونست منظورم چیه ؟ فکر میکرد واقعا بچه شو اندازه ی یه سگ دوس دارم نمیدونست بچه شو فقط اندازه ی یه سگ دوس دارم!!! تو این ۴۵ روز فقط چن دفعه از خونه رفتم بیرون اونم مجبور بودم. با بقیه بلد نیستم برم بیرون، بقیه سفتن !!! شایدم اونا بلد نیستن با من بیان بیرون ! یادته وقتی باهم میرفتیم بیرون، بیرونو میذاشتیم رو سرمون ؟ راستی تازگی ها منو دیدی ؟ انقد لاغر و گوگولی شدم  سرزل من و تو باهم دوست نبودیم، من و تو باهم دوست بودیم !!! (بلدی که چجوری بخونیش ؟ مثل خو نایخوم، ایخوم) شنیدی میگن چوب خدا صدا نداره ؟ یادته تو این یکی-دو ساله چن تا رفاقت رو بهم زدیم ؟ چن تا رفیق رو ازهم جدا کردیم ؟ خدا گفت صبر کنید یه روزی حالتونو میگیرم. الانم که میبینی گرفته. راستی دلت برام تنگ میشه ؟ واسه اون حرفای قشنگم ؟   تاحالا فهمیده بودی که شوهر گوسفند، گوسفنده ؟؟؟!!! چن وقت پیش به این فکر میکردم که شوهر گوسفند کیه ؟ نبودی باهم مفصل راجبش حرف بزنیم. از یکی دیگه پرسیدم. یادته سر گوش جوجه چقد بحث کردیم و حرف زدیم  یادته بهت میگفتم به شرطی باهات میام بیرون که بخندیم ؟! به یه نفر گفتم به شرطی باهات میام بیرون که بخندیم باهام دعوا کرد میگه مگه من جلفم نمیدونست بخندیم یعنی چی !!! حوصله ی بقیه ی دوستام رو هم ندارم، بقیه سفتن. سرزل یه ماه پیش یه اتفاق بدی برام افتاد. خیلی به کمکت احتیاج داشتم اما نبودی. میدونی چجوری شدم الان ؟ هیچ جور خوابم نمیاد !!! دو-سه روز فقط یکی-دو ساعت میتونم بخوابم! نمیدونم چرا اینجوری شدم. هرچی زور میکنم نمیتونم بخوابم. شبا تا صبح بیدارم، رادیو فردا گوش میدم  یادته ؟ پیرهن رنگی داری/ کلاه جنگی داری/ شبا تاصبخ بیداری/ رادیو فردا گوش میدی/ صورتت شده جوش جوشی/ پیچ و مهره میفروشی یادش بخیر. میگم آ اگه بیرون دیدمت چکار کنم؟ به روی خودم نیارم ؟ از پیاده رو برم تو خیابون و بعدش شب تا صبح خوابم نبره و فرداش بهت زنگ بزنم بگم نظرت راجب من چیه ؟(چن روز پیش بهم زنگ زده میگه: چن روز دیگه سالگرد دوستی خودش و... گفتم خوب به من چه. گفت خوب باید بری برامون کادو بخری گفتم خوب به من چه سالگرد تو و یکی دیگه س ؟ گفت نه من ازت انتظار دارم باید بخری. میدونی که کیو گفتم ؟) یادته به چه چیزای بی ربطی میخندیدیم ؟ اون شب رو که به شدت زیاد بارون میبارید یادته، تاکسی گیرمون نمی اومد، قرار بود آشنا بشیم؟(آشنا گیان) دله رو یادته ؟ یادته چهار صبح از خونه می اومدیم بیرون ولی نمی اومدیم!!! یادته تو منو نصحیت میکردی، من تورو؟ راستی ۴تا... همونایی که خودم گفتم!!! یادته چجوری دقت میکردی ؟ آقای رستمی بهمون میگفت خواهران کی ؟؟؟ یادته وقتی باهم قهر بودیم بازم باهم حرف میزدیم؟! یادته از مدرسه فرار میکردیم و میومدیم خونه ؟ بابایی رو یادته ؟ یادته شصت ساعت باهم بودیم و کنار هم بودیم بعد از هم جدا میشیدیم و میرفتیم خونمونو و چهل ساعت تلفنی باهم حرف میزدیم ؟ راستی دفترت اینجاست. دیروز داشتم نگاش میکردم تو دفترت اینو واسه من نوشته بودی: اسم قشنگی داری خجوب ! مثل احساسات، مثل زندگیت، مثل روحت، مثل همه ی آزادیت، مثل دلت که پراز چیزیه که من هیچ وقت نفهمیدم چیه ؟ کاش میشد یه ذره از اون به منم، یه کم، یه کوچولو می دادی. آروم، یه کم شل و ول. همه چیزت با همه چیز همه فرق داره، نه یه فرق کوچیک یه فرق بزرگ، خیلی بزرگ. نمیدونم چرا باخودت دعوا داری ؟ من ولی خیلی دوست دارم، حتی اگه با منم دعوا داشته باشی. کاش بتونم واست بگم که«خیلی»، یعنی چی که خیلی چقده؟ که خیلی تا کجاس؟ تاااااااااااااااااااا به قول خودمون تااااااااااااااا شه وی... آزادیت زیادی آزاده، بدقولیات خیلی خیلی زیادن ولی به قول مامانت حتی اگه درم کنی من بازم پرروم، برمیگردم. همه ی زندگیت پر شده از چیزی که نمیدونم چیه ! همه چیز داری، هیچی کم نداری. آدم که میبیندت اول فک میکنه که کم داری ولی انگار زیادی داری به قول... یه فوق بشر...
بی معرفت اینا رو تو واسه من نوشته بودی. نوشتی که چقد دوسم داری، که اگه درتم بکنم بازم برمیگردی. میدونی چقد دلم برات تنگ شده ؟ غرورم(قرورم) نمیذاره... بیخیال... ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.
نوشته شده توسط حاج خانوم در جمعه چهارم مرداد 1387 |
... میری تو یه بانک. فرق نداره اول تو کدوم بانک بری، چون تو همه شون به یه اندازه وقتتو میگیرن و ناگفته نماند که باید واسه یه امضا به همه ی بانکا و اداره ها و سازمانها سر بزنی، پس به ترتیب شروع کنی بهتره. میری تو اولین بانک، اونجا از همه ی کارمندا امضا میگیری. یه جوری باهات حرف میزنن انگار حقوقشون تو جیب تو میره. بعد بهت میگن که باید بری از بانکای دیگه م امضا بگیری. میری تو یه بانک دیگه. اونجا هم کلی امضا میگیری، بعد از اونجا هم میفرستنت یه بانک دیگه. همه ی بانکا رو میری و کلی امضا. امضاها رو که گرفتی تازه کارت شروع میشه. باید بری چندتا ضامن بیاری، باید بری از چن تا سازمان و اداره ی دیگه امضا بگیری، بعد بری مسجد سرکوچه تون از فلان حاج آقا و فلان حاج خانم امضا بگیری، بعد بری کلی قسم و قرآن بخوری که قصداشو به موقع میدم، سودشو میدم، بعد باید رشوه بده که کارتو زودتر را بندازن. بعد این همه کار دوباره باید یه چن تا امضا بدی و بگیری. بعد بهت میگن که دوسال دیگه بیا وامت رو بگیر ! به خودت میگی: اشکال نداره ایندفعه رو پا میذارم رو غرورم و میرم از دوستم پول قرض میگیرم و دلی پر از غم از بانک میای بیرون. از در که میای بیرون ۶۰ نفر آویزونت میشن ! (به قول خودمون گدا!) ماشاالله انقد خوب به آدم میچسبن و انقد دعاهاشون قشنگه که آدم نمیتونه کمکشون نکنه. یکی میگه: توروخدا کمک کنید. اون یکی میگه: ایشاالله بچه تون پسر باشه ! اون یکی میگه: ایشاالله یه همسر خوب گیرتون بیاد. یکی دیگه میگه: ایشاالله مادر همسرت قبل از عروسیتون بمیره، توروخدا کمک کنید. به هرزحمتی که شده خودتو از دستشون نجات میدی. بازم میری و ساعت ها منتظر تاکسی میمونی. بعد از کلی انتظار تاکسی گیرت میاد. سوار میشی. یکی-دو نفر اینور اونورت هستن. در کمال آرامش تو تاکسی نشستی و داری به زندگیت فکر میکنی. وسطای راه اینور، اونوریات پیاده میشن. کم کم میرسی نزدیکیای خونه. دست میکنی تو جیبت که پول راننده رو بدی که یه دفعه میبینی نه پولی مونده، نه کیفی مونده. انگار اینور، اونوریات زحمت کشیدن و هرچی داشتی بردن، شایدم اونایی که در بانک آویزونت بودن ! به راننده میگی: آقای راننده شرمنده من پولامو گم کردم، الانم چیزی ندارم که بهتون بدم. تو آینه یه نگا بهت میندازه و میگه: اشکال نداره، فدای سرتون، شما میتونید به جای پول یه چیز دیگه به من بدید ! ما خونمون خلوت و خالیه میتونید بیاید اونجا حقمو بدید ! اینجوری منم حقمو میگیرم. به هر زحمتی که شده راضیش میکنی که بجای پول ساعتتو ببره ! بعد از کلی خستگی و اعصاب خوردی میری خونه. به مامانی و بابایی سلام میکنی و یه راست میری حموم که مثلا یه دوش بگیری و خستگی در کنی. لباساتو در میاری و میری زیر دوش. هرچی صبر میکنی آب دوشه دربیاد، در نمیاد ! مامانی رو صدا میزنی، مامانیم با یه لبخند بهت میگه که از صبح تا الان آب قطعه. خیلی مودبانه لباساتو تنت میکنی و میری بیرون. حموم میذاره واسه شب. حالا باید یه جور اوقات فراغتتو پر کنی...

ادامه دارد...

عکس: زنای شاه قاجار...

                               

پاورقی ۱: خسرو شکیبایی رفت ! خیلی نارحت شدم بخدا. من سالهاست که شبا با صدای خسرو شکیبایی میخوابم. حیف شد بخدا. یه فاتحه براش بخونید. روحش شاد، یادش گرامی.

پاورقی ۲: خانم قانع میشه آپ بعدی رو حتما بخونی ؟ تو آپ بعدی یه کوچولو کارت دارم. اگه میشه بیا بخونش، باشه ؟

پاورقی ۳: میگم گمنام جان ! راجب اون مسول دانشگاه زنجان گفته بودی که اون کاری نکرده چرا براش حرف درمیارم ؟ عزیز من نیت مهمه، اون آقا نیتش این بوده که یه کارایی بکنه اما رسیدن و مچشو گرفتن. مثل اینه که من بخوام شما رو بکشم اما اون لحظه ایی که میخوام شما رو بکشم، تفنگم خراب بشه و نتونم بکشمتون. درسته که تو این دنیا قتلی نکردم اما تو پرونده ی اون دنیام یه قتلی هست ! (دو چیز بیربط رو به هم ربط دادم ببخشیدبه نظر شما این دوتا حرف بهم ربط داشتن ؟)

پاورقی ۴: میگم آ ! این داستانه یه قسمت دیگه ش مونده. سعی میکن تا ۵شنبه آپ کنم دوباره

پاورقی ۵: گمنام جان ! چرا وزن شعرمونو بهم میزنی ؟ محصول اصلا توش نیست. اصلش اینه« زیبا، جادار، مطمئن   شلوار......»باقیش که میدونی چیه ؟ قربون همین شلوارای خودمون برم، آدم توشون راحته والله  انقد جادارن که نگو سه نفر باهم میتونن برن توش راستی من از اون شوهرا که گفتی نمیخوام ! شوهرم اولا باید از اون شلوارا پاش کنه دوما باید سبیل داشته باشه این هوا  باید کار درست حسابی داشته باشه، مثلا راننده تریلی باشه ! اونایی که شما گفتی به درد زندگی نمیخورن، حوصله ی سوسول بازی ندارم

پاورقی ۶: جون هرکی که دوست دارید یا نظر ندید یا راجب چیزایی که نوشتم نظر بدید. بابا چن دفعه بگم اینو ؟ نیاید بگید من آپم و برید. شعر نگید. درددل نکنید. به چه زبانی بگم

پاورقی ۷: از یه رهگذر خبری نیست ! کوشی یه رهگذر ؟ جانی جون تو ازش خبر نداری ؟

نوشته شده توسط حاج خانوم در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
ساعت ۸ صبحه، با خیال راحت خوابیدی و داری خواب حوری ها و فرشته ها رو میبینی که یه دفعه با صدای جیغ مامانت میخوری به سقف اتاق و برمیگردی سرجات ! چشتو که باز میکنی میبینی که مامانت بالا سرته و تموم انرژی مادرانه شو به کار گرفته تا بیدارت کنه. مثل هر روز شروع میکنه: پاشو. خجالت بکش. تا کی میخوای بخوابی ؟ دوستای تو الان خونه ی خودشونن و هفت-هشتام بچه دارن اون وقت تو هم تا این موقع روز میگیری میخوابی. همه ی فامیل بچه هاشونو فرستادن خونه ی بخت الا من بیچاره. از صبح تا شب باید تحملت کنم و ریخت و قیافه تو ببینم. پاشو تا خودم و خودتو نکشتم. خوب واسه اینکه از یه قتل و خودکشی جلوگیری کنی مجبوری که از خواب بیدار شی. بعد از صبح بخیر گرم و صمیمانه ی مامان ! میری که صبحانه تو بخوری. میری در یخچالو باز میکنی، میبینی که هیچی توش نیست. نه ماست هست. نه پنیر هست. نه نون هست. نه کره هست. نه تخم مرغ هست. هیچی نیست. خیلی مودبانه در یخچالو میبندی و به خودت میگی: اشکال نداره این همه سال صبحانه نخوردم امروزم روش، بعدشم فقط من نیستم که یخچالم خالیه الان سه ساله که تو یخچال هیچکس این چیزا نیست ! اگه من این یخچال رو دارم و هر روز صبح بازش میکنم و یه هوای خنکی به کله م میخوره خیلیا هستن که این یخچال رو هم ندارن ! با این این حرفا به خودت روحیه و اعتماد به نفس میدی. تا الان که صبح رو خوب شروع کردی ماشاالله ! حالا نوبت اینه که بری سراغ وامی که از دوسال پیش تا حالا دنبالشی و هنوزم نتونستی یه قرون هم ازشون بگیری. از مامانی خداحافظی میکنی و میری بیرون. در حیاط رو که باز میکنی یه دفعه میفتی تو یه چاله ! کار کار مسولان محترمه. مطمئنا یا لوله ی آب شکسته یا لوله ی گاز یا سیم برق و تلفن خراب شده. احتمالا تا سه ماه دیگه اون چاله در خونتون باشه. مسولین زحمت کشیدن و چاله رو کندن دیگه درست کردن لوله یا سیم یا هرچیز دیگه به عهده ی اهالی محله. مسولین وظیفه ی خودشونو کامل انجام دادن ! از چاله میای بیرون و نیگاه به دور و ورت میندازی و میری تو خیابون که سوار بر تاکسی قرمز بشی و بری دنبال کارات. پنج دقیقه صبر میکنی که تاکسی بیاد، ده دقیقه صبر میکنی، بیست دقیقه زیر آفتاب داغ تابستون منتظر تاکسی میمونی، نیم ساعت صبر میکنی، زیر پات علف سبز میشه. بالاخره بعد یکی ساعت یه تاکسی گیرت میاد. با ذوق و شوق سوار میشی. دوتا جنس مخالفت تو تاکسی هستن و تا تورو میبینن یه برقی میفته تو چششون ! انگار خیلی وقته منتظرتن. پنج دقیقه ی اول همه چی طبیعیه اما بعد پنج دقیقه همه چی عوض میشه ! جنس مخالفات کم کم داره عرضشون زیاد میشه. هرچی تو جمع و جور تر میشینی اونا عرضشون بیشتر میشه. میخوای به راننده بگی اما اون حیا و نجابت و متانت ایرانی نمیذاره که چیزی بگی. تصمیم میگیری که پیاده شی اما یاد اون یه ساعتی که منتظر تاکسی بودی میفتی. به خودت میگی: اشکال نداره الان میرسم مقصدم و همه چی تموم میشه فقط باید یه کم بیشتر مقاومت کنم. یه کم دیگه میگذره. انگار جنس مخالفات هنوز باهات کار دارن. ایندفعه یه چندتا کاغذ بهت میدن. احتمالا توشون این چیزا نوشته شده: "عزیزم امشب ساعت نه به این شماره زنگ بزن ...۰۹۱" "عزیزم دوستت دارم امشب مامانم اینا خونه نیستن لطف کن و یه زنگی بهم بزن" "عزیزم بخدا من عاشقتم چرا باور نمیکنی اینو؟!" "عزیزم با من ازدواج میکنی؟!" و... بالاخره به مقصدت میرسی، از تاکسی پیاده میشی. نوددرصد احتمال داره که جنس مخالفاتم باهات پیاده بشن و تا شب هرجا که بری اونا هم باهات بیان. به خودت میگی: اشکال نداره اینم تفریح و سرگرمیه ایناس، من که اومدم بیرون بذار لااقل سبب خیر هم بشم و اینا رو سرگرم کنم و خرامان خرامان میری تو یکی از بانکا...

ادامه دارد...

عکس: خوب راست میگه دیگه...

                                      

نمیدونم چند شب پیش اخبار رو دیدید یا نه ؟! آقای احمدی نژاد همه ی آخوندا رو با تعریف یه خاطره سورپرایز کرد خاطره ی آقای احمدی نژاد که چند ماهیه تو دلشه و به کسی نگفته و منتظر یه فرصت خوب بوده تا اونو به همه بگه این بوده که... چند ماه پیشا که آقای احمدی نژاد رفته بودن عراق، سربازای امریکایی تصمیم میگیرن که ایشونو بدزدن و ببرنش امریکا  اما از اونجایی که مسولان ایرانی زرنگ تر از این حرفان آقای احمدی نژاد رو برگردوندند ایران و امریکایی ها دماغ سوخته شدن راستش من با شنیدن این خبر هم خیلی خندیدم هم خیلی فکر کردم ! به این فکر کردم که امریکایی ها آقای احمدی رو نژاد رو واسه چی میخوان بدزدن ؟! اصلا به چه دردشون میخوره ؟! چه استفاده ایی میخوان ازش بکنن ؟! به نظر شما واسه چی میخوانش ؟! شاید میخوان باهاش براد پیت حلبی بسازن

عکس: خوب راست میگن دیگه...

                     

یه گله: راستش من این پست دو دفعه دیگه نوشته بودم اما هردو دفعه وسطاش برق رفت و همه زحمتام بر باد رفت، هرچی هم دویدم دنبالش(برق رو میگم آ) بهش نرسیدم که برشگردونم این همه مسولان میگن در مصرف برق صرفه جویی کنید اما نمیدونم چرا خودشون یه ذره م صرفه جویی نمیکنن. مثلا همین الان که هفته ی زنه و روز مادره مسولان محترم میرن همه ی کوچه و خیابونای شهر رو چراغونی میکنن اما به ما که میرسه میگن صرفه جویی کنید. مثلا این چراغونیا نباشه دیگه مردم حضرت زهرا رو فراموش میکنن ؟ اونا که به فکر نیستن لااقل خودمون به فکر خودمون باشیم. مثلا از این به بعد به جای لامپ، شمع روشن کنید اینجوری شاعرانه تر هم هست. از این به بعد فوتبالا رو از دقیقه ی ۸۰ به بعد ببینید. چه لزومی داره نود دقیقه رو ببینید ؟ اصل کاریش همون ده دقیقه ی آخره. چه لزومی داره بشینید یه فیلم رو تا آخرش ببینید ؟ نصفشو شب بشینید ببینید بقیه شم وقتی تکرار میشه بشینید ببینید خلاصه شما به شدت صرفه جویی کنید ایشاالله همه چی درست میشه و همه از بین میریم...

عکس: راست میگه دیگه... به چه زبانی باید بگیم ؟ چرا مسولین به فکر نیستن ؟

                     

پاورقی ۱: خوب دوستای گلم امروز میخوام یه وبلاگی رو بهتون معرفی کنم. وبلاگی که اگه نرید ببینید ضرر کردید. نویسنده ی این وبلاگ چیزایی رو مینویسه که حرف دل من و شماست. چیزایی که ما هرروز میبینیم اما زیاد بهشون توجهی نمیکنیم و خیلی راحت ازشون میگذریم. راستش من خودم چهار ساله که این وبلاگ رو میخونم و هنوزم بعد از چهار سال این وبلاگ برام تازگی داره. خوبیه این وبلاگ اینه که آدم وقتی میره و برمیگرده مغزش درگیر یه چیزی میشه، راحت بگم آدم دست خالی برنمیگرده خوبیه دیگه ی این وبلاگ اینه که نویسنده ش به زبان طنز مینوسه و کسی از خوندن وبلاگ خسته نمیشه. این وبلاگ وبلاگی نیست جز وبلاگ نمکپاش. وبلاگ عمو نمکی یا نمکپاش یا نمکدون یا نمکریز یا نمکی یا نمک یا عمویی از اون وبلاگاس آ از اونایی که نویسنده ش همه چی رو صاف و پوس کنده و رک میگه و از کسی هم ترسی نداره تا حالا سه-چهار بار فیلتر شده ایشون خلاصه اگه تا حالا نرفتید پیشنهاد میکنم که تا دیر نشده برید

پاورقی ۲: خوب امروز بعد یک ماه آپ کردمراستش یه اتفاقایی افتاد که نتونستم بیام تو نتاز همه ی اونایی که به وبم سرزدن و من نتونستم برم پیششون معذرت خواهی میکنم. شما به عظمت خودتون ببخشید از گمنام عزیز، شرمندم گمنام جان وقت نشد بهت سربزنماز مهرنوش گلم، آبجی کوچکیه ی خودم معذرت میخواماز عمو نمکیه عزیز که وقت نشد بهش سربزنم. عمویی معذرت میخوام. ممنوناز سارا خانم گلسارا خانمی معذرت میخوام نیومدم پیشت. از صبا و ایرانی تنها و کوچه گرد عزیز معذرت میخوامو از همه ی کسایی که اومدن و من نتونستم برم پیششون

پاورقی۳: گلاب به روتون ! روم به دیوار ! من جمعه کنکور دارماما چیزی نخوندم و با مغز خالی میرم سرجلسه ولی شما برام دعا کنید شاید خدا دوستتون داشته باشه و یه معجزه ایی بشه روز کنکور و من بتونم کاری بکنمدعا یادتون نره آ

پاورقی۴: حتما شنیدید که یکی از مسولان دانشگاه زنجان به یه دانشجو تجاوز کرده؟ واقعا متاسفم. مثلا کشور اسلامیه و جایی هم که اسلام باشه حداقلش اینه که آدم باید امنیت داشته باشه ولی... تو دانشگاه جایی که آدم میخواد مثلا علم یاد بگیره و مثلا به مملکتش خدمت کنه و مثلا دانشگاه یه مکان فرهنگیه این بلا رو سرمردم میارن وای به حال جاهای دیگه. پیش مسولان امنیت نداری وای به حال کسای دیگه. اگه میخواید کلیپ این آقایی رو که این کار رو کرده ببینید برید اینجا. پرشین موبایل هم وبلاگ عمو نمکیه که روزی دو-سه بار آپ میشه. چیزای جالبی توش میذاره. یه سری هم به اونجا بزنید

پاورقی۵: نازنین خانوم ممنون که به وبلاگم سر میزنیراستش من آی دیتو ادد کردم و چن بار هم اف گذاشتم ولی جوابی ندیدمشاید به دستتون نرسیده. بهرحال اگه خواستی میتونی آی دیمو ادد کنی تو چن تا پست قبلی آی دیمو نوشته بودم

پاورقی۶: این داستان ادامه داره آ. شایید دو قسمت دیگه یا یه قسمت دیگه ش مونده باشه

پاورقی۷: امروز خیلی حرف زدم تا فحش نشنیدم بهتره برم یه ماه بود حرفی نزده بود واسه همینه امروز زیادی حرف زدم.

پاورقی۸: این روزها همه وبلاگ "عمو نمکی" را میخوانند، شما چطور؟!...

نوشته شده توسط حاج خانوم در سه شنبه چهارم تیر 1387 |
این روزا هرجا که میریم و هر روزنامه ایی که میخونیم و هر برنامه ی تلوزیونی رو که میبینیم بهمون میگن که آقا در مصرف آب صرفه جویی کنید. منم در همین راستا چند روش جهت صرفه جویی در مصرف آب رو پیشنهاد میکنم. پس شما هم بخونید و عمل کنید.

۱) از این به بعد ماهی یه بار میرید حموم اونم فقط در حد یه دوش گرفتن ساده. اصلا چه لزومی داره که هرروز برید حموم ؟ آبتونو که از سر راه نیاوردید که الکی بخواید با این کارا حرومش کنید. خوب حالا واسه اینکه شما کمتر برید حموم من چندتا نکته رو بهتون میگم که باید از انجام دادنشون بپرهیزید. از این به بعد هرکاری که عرق شما رو در بیاره کنار میذارید. ورزش کردن رو میذارید کنار، سعی کنید که خیلی هیجان زده نشید، نرقصید، چیزای سنگین ور ندارید، کارای خونه رو انجام ندید و...

نتیجه گیری اخلاقی: افسردگی شدید جامعه رو فرا میگیره.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۲) از این به بعد هر ۲۴ ساعت فقط یه نصف لیوان آب میخورید. اینجوری گلاب به روتون دسشویی رفتنتونم کمتر میشه و در حقیقت با یه تیر دو نشون زدید ! بابا خدا آب دهان رو واسه یه همچین روزایی آفریده دیگه ! هروقت تشنه تون شد آب دهنتونو قورت بدید و هزار بار خدا رو به خاطر این نعمتش شکر کنید.

نتیجه گیری اخلاقی: بیشتر به خدا نزدیک میشیم !

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۳) از این به بعد کسی حق رفتن به دسشویی خونشو نداره ، پس کوچه رو واسه چی درست کردن ؟ واسه همچین مواقعی که اگه گلاب به روتون کسی کار واجبی داشت بره یه گوشه بشینه و... اون سنگ و کلوخ های کوچه بالاخره باید یه روزی ازشون استفاده کرد. واسه جامعه ی مگسیت(مگس) هم خوبه آ !

نتیجه گیری اخلاقی: کثافت جامعه رو در برمیگیره.

نتیجه گیری مهم: در این مواقع(مواقعی که به کوچه میرید) حتما یکی از فامیلای درجه اولتونو با خودتون ببرید ! واسه اینکه اون نگهبانی بده تا کسی دزدکی شما رو نگاه نکنه، بعدشم احتمال داره که فیلم حریم خصوصیتون پخش بشه. نگید نگفتی.

نتیجه گیری مودبانه: اگه روش سه رو یه کم غیر مودبانه نوشتم شما به روی خودتون نیارید و به خوندنتون ادامه بدبد. یه عکس گذاشتم تو وبم تو آپ قبلی هزار بار تن بابا بزرگمو تو گور لرزوندید حالا دیگه وای به حال اینکه اینو نوشتم.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۴) از این به بعد تو هفته فقط یه بار وضو میگیرید. همون اولین روز هفته که بیدار میشید واسه نماز صبح و وضو گرفتید باید تا آخر هفته از اون وضوتون استفاده کنید. تا آخر هفته حق ندارید بخوابید، نباید دستتون به دست نا محرم بخوره، کوچه رفتن رو یه هفته تعطیل میکنید و هر کار دیگه ایی که باعث باطل شدن وضوتون میشه باید ازش بپرهیزید.

نتیجه گیری اخلاقی: با این شرایط اسلام تو کشورمون ریشه کن میشه شایدم علمای قم فتوا بدن که نماز از این به بعد مستحبه !

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۵) از این به بعد یه سری کارای بیهوده رو کنار بذارید. مثل شستن میوه و سبزیجات، شستن لباس، شستن ظرف، شستن دست و صورت و... شما میتونید از لباسا و ظرفای یکبار مصرف استفاده کنید. میوه و سبزی هم خیلی مهم نیست که شسته بشن یا نه، آبمون مهم تره تا سلامتی مون.

نتیجه گیری اخلاقی: دوباره وبا تو کشور شایع میشه.

نتیجه گیری منطقی: میوه و سبزی نخورید به نفعتونه. از خیر خوردن میوه و سبزی بگذرید.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۶) خوب این آخرین روشه. این روش ربطی به صرفه جویی در مصرف آب نداره ولی میتونه آب کشور رو به مقدار چشم گیری افزایش بده. میرید یه وضوی درست حسابی میگرید بعدش میرید یه دو رکعت نماز بارون میخونید. انقد خدا رو التماس میکنید که بالاخره بارون بباره. اگه این کار رو بکنید من خودم بهتون قول میدم که سیل هم بیاد چه برسه به بارون ! فقط خواهشا با جون و دل نمازه رو بخونید.

نتیجه گیری اخلاقی: ایضا به خدا بیشتر نزدیک میشیم و رابطه مون با خدا بهتر میشه.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

خوب دوستای گلم شما این کارا رو انجام بدید من بهتون قول میدم که تا یه ماه دیگه هممون از بین رفتیم و عمرمونو دادیم به اونور آبیا. جمعیت جهان هم کم میشه.

نتیجه گیری کلی: هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش !!!

عکس: بابا من یه تو آپ قبلی یه عکس گذاشته بودم که فکر کنم نصف مملکت راهی بیمارستان شدن. بابا مگه اون عکسه چی بود ؟ خوب بچه ی بیچاره سرما خوردگی داشته، چرا یه ذره آدمو درک نمیکنید ؟ خودتونم سرما میخورید اینجوری هستید ولی کسی نیست که ازتون عکس بگیره  خوب این دفعه یه عکس تمیز و خوشگل براتون میذارم تو وب تا دوباره همه فشار خون و قند و این جور چیزاتون مثل روزای اول کار کنه، به شرطی که شما هم هرچی فحش دادید پس بگیرید

               

پاورقی ۱: لطفا یا نظر ندید یا در مورد اون چیزایی که نوشتم نظر بدید

پاورقی ۲: دوستای عزیزم من امتحانتم از ۲۱ اردیبهشت شروع شده و تا ۲ خرداد هم ادامه داره، پس اگه به کسی سر نزدم به بزرگی خودتون ببخشید

پاورقی ۳: رهگذر عزیز بابا چرا عصبانی میشی ؟  الان جواب سوالاتونو میدم. اول اینکه من خیلی از اون قضیه خبر ندارم و فقط ایشونو دیدم و با ایشون هم هیچ حرفی تا الان نزدم. راستی مدرسه هم تعطیل شد. من دیگه نمیبینمش. سوال دومت راستش خودمم قبلا تو اون وبلاگ رفته بودم و براشم نظر گذاشته بودم ولی دوست داداشمون بهم گفت که اون داداشت نیست و یه نفر داره داداشمو اذیت میکنه و به اسم اون وبلاگ درست کرده. سوال سومتون. من فعلا وقت ندارم بیام تو یاهو مسنجر شما آی دی منو ادد کنید ایشاالله بعد امتحانات باهم چت میکنیم به یاد اون روزای خوب  سوال چهارمتون. راستش وقت که هست درس بخونم ولی حسش نیست، یه جورایی دانشگاه رفتن رو موکول کردیم به سال بعد. خوب اینم جواب سوالاتون. اگه سوالی دارید اصلا تعارف نکنید بازم بپرسید

پاورقی ۴: گمنام عزیز فحشاتو بده و هم منو راحت کن هم خودتو  نذار حرف تو دلت بمونه. حرف را باید زد  انقد دلم واسه حرف زدن باهاتون تنگ شده. ایشاالله بعد امتحانات باهاتون حرف میزنم که دلم گشاد شه

پاورقی ۵: راستش آپ ایندفعه خیلی عجله ایی بود. اگه خوب از آب در نیومد، ببخشید  این جمله نکته داشت آ  نکته شم همون آب بود

پاورقی ۶: الهه جون راجع اون دختره پرسیده بودی که تو سی دیه اون لحظه ایی رو که تسبیح ها رو بالا میاره و پرواز میکنه ازش فیلمبردای کردن یا نه ؟ نه عزیزمُ فقط تو فیلم یه چندتا دونه تسبیح رو نشون میده که روش اسم محمد و الله حک شده که این دختر خانم ادعا میکنن که اینا تسبیح های امام علیه(علی) آخه کی تا الان پرواز کرده که این دختره دومیش باشه ؟

پاورقی ۷: فقط دو نفر میتونن منو از ته دل بخندونن. یکیش عمو پورنگه یکیشم فیروز کریمی  من این دوتا رو خیلی دوست دارم. خوب بگید به ما چه ربطی داره !

پاورقی ۸: چون میخوام بیشتر حواستون رو چیزایی باشه که خودم مینویسم واسه همین اون دوتا جمله ی قشنگ رو حذف کردم. واقعا دوست دارم فقط راجع اون چیزی که نوشتم نظر بدید، انتقاد کنید، پیشنهاد بدید. نظرتون واقعا برام مهمه

پاورقی ۹: جانتراولتای عزیز شما با صلاح دبیری مشکلی دارید ؟  اگه همچین چیزی هست بگید که با پادر میونی ما بزرگتر حل بشه

پاورقی ۱۰: این روزها همه وبلاگ "لطفا گوسفند نباشید" را می خوانند، شما چطور؟!

نوشته شده توسط حاج خانوم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |
 
راستش چند وقت پیش یه سی دی تو شهرمون پخش شد که در نوع خودش هم جالب بود هم خنده دار هم تاسف برانگیز... راستش انقد دوستا و فامیل و اهالی محل از این سی دی گفتن که که منم رفتم یکی گیر آوردم که از بقیه جا نمونم. خوب حالا باهم قسمت هایی از این سی دی رو می خونیم ! سی دی رو که گیر آوردم بردمش خونه و به قول عمو نمکی تپاندمش تو دستگاه. یه کم منتظر موندم یا شدم که شروع بشه. بعد از اندکی یه آقایی با یه میکروفون اومد و جلو دوربین و اینگونه شروع کرد که سلام بر همه ی ببیندگان عزیز راستش چند وقت پیش یه اتفاق عجیب واسه یکی از همشهریامون افتاد واسه همین امروز اومدیم اینجا که همه چیزو از زبان خود این همشهری بشنویم. بعد دوربین رفت رو این همشهری ما یا همون زووم کرد رو این همشهری ما. یه دختر ۱۷ ساله بود که از چشاش و دماغش شیشه بیرون می اومد. خوب تا اینجاش نه جالب بود نه عجیب چون چند مورد دیگه مثل همین رو تو تلوزیون قبلنا دیده بودیم. اما بشنویید ادامه شو. مجریه از دختره خواست که راجب یا راجع این اتفاقی که افتاده توضیح بده یا حرف بزنه. دختره م اینجوری تعریف کرد که آقا یه شب داشتم یه قندونی رو میبردم تو آشپزخونه مون که یهو قندونه از دستم افتاد و خورد زمین و شکست و یه تیکه ی کوچولوش افتاد تو چش من. فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم که داره از چشمم و دماغم شیشه بیرون میاد. بعد خبرنگاره گفت که از خوابایی که بعد از اون اتفاق دیدی برامون تعریف کن. دختره م گفت راستش همون روزی که این اتفاق برام افتاده شبش امام علی(ع) اومده به خوابم و بهم گفته که تو داری آزمایش میشی و بعدشم با یه آهن داغی زیر پاهامو داغ کرده یا سوزانده و بهم گفته که با سوزندان پاهات دیگه همه ی گناهات پاک میشه و تا الان هرچی گناه کردی از بین میره. بعد امام علی بهم گفت که هفت بار دیگه میام به خوابت و یه چیزایی بهت میگم که باید انجام بدی بعد از این هفت مرحله دیگه جات تو بهشته و یه جورایی هم پیامبر میشی ! فرداش که این دختره از خواب برمیخیزه یا بیدار میشه میبینه که زیر پاش زخم شده یعنی جای همون آهنیه که دیشب امام علی گذاشته رو زیر پاش ! (رو زیر پاش درسته ؟ ) شب دومی که امام علی به خوابش میره بهش میگه فردا که از خواب بیدار میشی گلاب به روتون بالا میاری و در همون حالی که بالا می آری تسبیحای من(امام علی) از دهنت بیرون میاد. بعدش باید همیشه این تسبیحا همرات باشه. فرداش که از خواب بیدار میشه همون اول صبحی بالا میلره و تسبیح های امام علی از تو دهنش بیرون میاد ! شب سومی که حضرت علی میره به خوابش بهش میگه که از فردا هر لباسی بپوشی و لباست جیب داشته باشه جیب لباست ناخودآگاه پر میشه از قند و توهم باید این قندا رو بدی به کسایی که مریضن که حالشون خوب شه یا شفا بیابن. خوب تا من میرم نمازمو بخونم شما هم یه استراحتی بکنید و این عکس رو نگاه کنید. جایی نرید آ تا برگردم بقیه شو براتون بگم.                        

 خوب نمازمو خوندم. مونثای عزیز این عکس رو اصلا جدی نگیرید دانشمندان حرف زیادی یا اضافی زدن یا گفتن مث خودم اصلا به روی خودتون نیارید همه ش حرف بزنید. و اما ادامه ی ماجرا... شب چهارم با سه شب دیگه فرق داشته اینبار امام علی خانوادگی رفته به خواب دختره و حضرت فاطمه(س) رو هم با خودش برده. تو شب چهارم یا مرحله ی سوم امام علی به این دختره میگه که فردا باید بری سرخاک شیخ... (متاسفانه اسمش یادم نیست. یه مکان زیارتیه تو شهرمون) راستش یه چیز دیگه چون این قسمت خیلی جالب و مهم نبود یادم نیست پس بیخیال این یکی. اما مرحله ی چهارم یا خوان چهارم رو گوش کنید که خدایی آدم دیگه نمیتونه به این یکی نخنده. شب پنجم حضرت علی و حضرت فاطمه و حضرت محمد(ص) سه تایی باهم میرن به خواب این دختره یا اون دختره. قبل از اینکه حضرت علی مرحله ی چهارم رو بهش بگه پیامبر به دختره میگه که فردا باید بری پیش دکتر...(یکی از دکترای شهرمون) یه چند وقتی هم مشهور شده بود همه میرفتن پیشش. ولی من موندم پیامبر چرا تو این همه آدم اسم این آقا رو آورد ؟ و اصلا پیامبر ایشونو از کجا میشناخته ؟! بعد نوبت امام علی بوده که مرحله ی چهار رو براش بگه. امام علی بهش میگه فردا که از خواب بیدار میشی پر و بال در میاری و پرواز میکنی فک کن برفراز آسمون شهرمون یه دختر داره پرواز میکنه ! فرداش که از خواب بیدار میشه میره تو حیاط و همون جا پرواز میکنه و میره رو درختشون خوب این سی دی که پخش شده بود فقط این چهار مرحله واسه این دختره یا اون دختره اتفاق افتاده بود سه مرحله ی دیگه شو هنوز پخش نکردن البته لازم هم نیست که پخش کنن چون اونجور که شنیدم شوهر گیرش اومده. خوش بحالش والله. ما که بدون پر و بال هم شوهر گیرمون نمیاد خدا بده شانس. ادامه ی همین سی دیه با برادر دختره هم یه حرفایی زدن. مجریه ازش پرسید که نظرت راجب یا راجع این قضیه چیه ؟ و از مسولان چه انتظاری داری ؟ داداشه با کلی ذوق و شوق گفت که من واقعا خوشحالم که خواهرم این خوابا رو دیده و از مسولان هم انتظار دارم که خواهرمو از این منجلاب نجات بدن ! شما فهمیدید چی شد ؟ اما این پیامبر ما چن ویژگی دیگه هم داره اینکه اگه کسی پشت سرش حرف بزنه کف دستش قرمز یا سرخ میشه و همه ی خون بدنش جمع میشه کف دستاش. حالا من این همه پشت سرش حرف زدم کف دستشو تصور کنید الان یه کوه خونه. بعد این دختر سی دی ما میتونه آدمای خوب و بد رواز هم تشخیص بده. میگن چن تا از این آدم بزرگای شهرمون همونایی که اولشون با شهر و فرمان و استان و این جور چیزا شروع میشه رفتن خونشون که دختره رو از نزدیک ببینن. بیچاره ها تا پاشونو گذاشتن تو حیاط خونه دختره یک جیغ و دادی راه انداخته که نگو. گفته که این آدمای خوبی نیستن و بگید که از خونه ی ما برن بیرون. بیچاره هام همین جوری یا همون جوری سرشونو انداختن پایین و از خونه رفتن بیرون. خوب قصه مون تموم شد. واقعا این قضیه یه جورایی خیلی تاسف برانگیز بود. من نمیدونم بعضیا چطور به خودشون اجازه میدن که همچین حرفایی بزنن ؟ که ادعای پیامبری بکنن؟ به همین راحتی اسلام رو مسخره کنن؟

 توجه: دخترای عزیز ما که در حالت عادی شوهر گیرمون نمیاد. همین الان پاشید برید داداشتونو بیارید و یه دوربین دستش بدید و بهش بگید که در حال بال زدن و پرواز کردن شما ازتون فیلمبرداری کنه شاید کرمی بشه و یه اتفاقایی بیفته

بازم توجه لطفا: همشهریای عزیز اگه این دختره از فامیلاتون بود لطفا به روی خودتون نیارید. ممنون

دوباره عکس: و ناخودآگاه یاد این شعر افتادم... کاش آن لحظه که آخرین بوسه را بر پیشانی ام نهاد من نیز دستانم را به گردنش می آویختم و هگام با شمارش معکوس نفسهایش نفس بر نمی آوردم... ای کاش همان لحظه پیش مرگش میشدم... من نمیدونم قضیه ی این عکسه چیه ولی هرچی هست من دلم به حال این بچه خیلی سوخت...

یه جمله ی قشنگ : خندیدن یک نیایش است. اگر بتوانی بخندی آموخته ایی که چگونه نیایش کنی !           یه جمله ی قشنگ: طوری زندگی کن که هروقت عزیزانت خوبی. مهربانی و بزرگواری دیدند به یاد تو بیفتند !

پاورقی ۱: میگن خواستن توانستنه ! راستش چن وقت پیش رفتم تو وبلاگ یه دوست عزیز که یه جورایی داستان زندگی خودشو توش نوشته بود که خیلی خوشم اومد. این دوست عزیز به همه نشون داد که اگه یه چیزی رو بخوای میتونی انجامش بدی. میتونی کارای بد روکنار بذاری. میتونی یه زندگی تازه شروع کنی. و میتونی دوباره متولد بشی ! هرکی که فکر میکنه نمیتونه زندگیشو عوض کنه و این کار خیلی سخته بره اینجا رو بخونه. من خودم خوندمش یه جور دیگه شدم. شاید به زندگی امیدوار شدم.

پاورقی ۲ : یه رهگذر عزیز گفته بودی که چرا وبمو تعطیل کرده بودم و چرا دوباره بازش کردم یا راش انداختنم ؟ اینکه چرا تعطیلش کردم بماند اما اینکه چرا در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بازش کردم نماند میگم براتون. راستش ما یه دوستی داریم به اسم عمو نمکی یا نمکپاش که احتمالا بشناسیش. ایشون گفتن یا دوباره مثل یه آدم خوب میشینی و تو وبت مینویسی یا وای بحالت. از اونجایی هم که کسی جرات نداره رو حرف این دوستمون حرف بزنه منم حرفشو قبول کردم و مثل یه بچه ی خوب یا یه آدم خوب دوباره اینجا رو را انداختم و دارم مینویسم راستی چتری هم حالش خوبه. از داداش مترسکمم هیچ خبری ندارم اگه شما خبری ازش دارید لطف کنید بهم بگید مرسی

پاورقی ۳ : ناشناس ۰۱ جون اولا گوسفند خودتی بعدش یه سوال ؟ شما همشهری خودمی یا همشهریه خودتی ؟!

پاورقی ۴ : ایرانی تنهای عزیز با حذف کردن بخش گوسفندانه هیچ مشکلی پیش نمیاد خیلی نگران نباشید. چون همون چیزایی رو قرار بوده تو بخش گوسفندانه بنویسم یا بصورت یه مطلب درش میارم و مینویسمش یا تو این پاورقی ها مینویسمش. همین مطلبی که الان خوندید چند وقت پیش میخواستم تو یکی از گوسفندانه ها بنویسمش ! البته یه ذره شو آ

پاورقی ۵ : من خیلی حرف زدم آ شرمنده. تا فحش ندادید من برم هنوز یه عکس مونده آ

عکس: اینم عکس که حالتون جا بیاد

سلام به یه رهگذر عزیز. حالت خوبه احیانا  چرا اینجوری نوشته بودی نظراتو یه ذره مونده بود دیگه نفسم بالا نیاد. وشنی ؟  چه خور ؟ سوالکو پرسه یا سوالتو بپرس من در خدمتم و سراپا گوش که    سوالتونو بشنوم

نوشته شده توسط حاج خانوم در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 |
 
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

امین از اکرم جدا شد... امین زد زیر قولش... اکرم تنها شد...

کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه... رفت و دیگه برنگشت...